پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

سوراخ کردن گوش...

خیلی وقت بود تو فکر سوراخ کردن گوش پرنیا بودم ولی همش به یه دلیلی عقب می افتاد ولی امروز مصمم شدم که حتما هر جوری شده باید پرنیا رو ببرم وگوششو سوراخ کنم وبالاخره در تاریخ1391.1.19ساعت 10 شب با مامان جون و بابایی رفتیم پیش دکتر اصغر مرادی گوششو سوراخ کردیم.الهی فدات بشم مامان ،که اینقدر گریه کردی و دردت اومد جیگرم. اینم عکس عسلم بعد از سوراخ کردن گوش...   ...
29 خرداد 1391

ورود عسل خانم به کلبه ی عشق...

صبح روز 90.10.26خانم دکتر ساعت 12 من وعسلم رو مرخص کرد من ومادرم که شب قبلش به خاطر پرنیا کوچولو خوابمون نبرده بود منتظر همسرم بودیم که برای بردنمون به خونه به بیمارستان بیاد،بابایی هم برای آمدن عسل خانم به خونه شب قبلش کلی زحمت کشیده بود وخونه رو مرتب کرده بود و حسابی خسته شده بود. بالاخره به خونه اومدیم اما برخلاف همیشه که دخترم در وجودم بود اینبار تو بغلم خوابیده بود تو خونه هم که همه منتظر ما بودند والبته بیشتر منتظر پرنیا کوچولو.                                    ...
29 خرداد 1391

آسمان مال من است...

وقتی پاهای کوچک ومعصومت را از آخرین پله ی نردبان آسمان بر روی زمین گذاشتی،نه می دانستی هستی چیست نه زندگی کردن آموخته بودی ومن تنها ایستاده بودم وچشمهای معصومت را می نگریستم که برای دیدن بسیاری از چیزها بی تابی می کرد،اندکی قبل از سپیده ی صبح درهای بسته ی جایی که تو برای اولین بار حیات را هدیه گرفتی ایستاده بودم و خدا را می دیدم که پای کوچکت را درون پارچه ی سفیدی می کشید وبه آغوش غزاله ی خوب زندگی ام می سپرد وآرام در گوش تو چیزی نجوا می کرد که تنها تو می فهمیدی چیست...وهمه ی ما ایستاده بودیم تا آرامش را به قلب مضطربت که ابتدای تپیدن را در زمین شروع کرده بود هدیه کنیم.وقتی جسم کوچکت را درون دست های به تازگی بزرگ شده ی خودم گرفتم،وقتی انگ...
29 خرداد 1391

شب 24 دی...

یک شبی سردی که خیلی معمولی شروع شد ...اما تو نذاشتی معمولی تموم بشه ،بالاخره افتخار دادی وپاهای کوچولوت رو گذاشتی تو دنیایی که هیچی ازش نمی دونی .لحظه ای که دیدمت ...وای خدای من چقدر بزرگی...چقدر مهربونی...یعنی من لیاقتشو دارم؟؟؟بدن کوچولو و گرمت رو گذاشتند تو بغلم... باور نکردنی بود... صدای گریه ات...زیبا بود و گوش نواز...بالاخره مادر شدم...... ...
29 خرداد 1391